تبلیغات
کانون حضرت مهدی (عج)
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا>
03:31 ب.ظ
448
" کرامات و عجایبی از شهید یونس زنگی آبادی " قسمت دوم "
"زنگی آبادی به روایت همسرش"

پسر عمویم یکی از خواستگاران من بود که حتی چیزی هم به عنوان نشان آورده بودند و در خانه ما گذاشته بودند .من هم از همان روز اول بنای مخا لفت گذاشتم .دائما وقتی بحث ازدواج پیش می آمد ،گریه می کردم .وقتی آنها به خانه مان می آمدند ،به اتاق نمی رفتم و به راههای گوناگون ،مخالفت خود را نشان می دادم .کار به جایی رسید که اثاثیه را که آورده بودند ،پس فرستادیم .

حاج یونس تا آن موقع هیچ چیز نگفته بود .بعد از اینکه ما آنها را پس فرستادیم ،یک روز پسر عمویم را که سوار چرخش کرده و در راه از او پرسیده بود :  دختر عمویت را می خواهی ؟

او گفته بود :من دیگر او را نمی خواهم .آنها اثاث ما را پس دادند .همان جا ،حاج یونس به او گفته بود :

- پس از این به بعد ،دیگر اسم دختر خاله ام را جایی نبر !من خودم او را می خواهم .

شب هم آمده بود به مادرش گفته بود که من می خواهم تنهایی به خانه خاله بروم .آن شب هم که آمد ،یک قرآن و یک مفاتیح آورد .قبلا هم که رساله امام را آورده بود .وقتی نشست .گفت :اگر خواستید قرآن بخوانید ،این را که خطش درشت است ،برایتان گرفته ام .این مفاتیح هم ،همه دعا ها مثل زیارت عاشورا و دعای کمیل و..را دارد.
"خواستگاری"

وقت رفتن هم به مادرم گفته بود :تا دم در بیا ،یک عرضی دارم .جلوی در به پدرم گفته بود :

و پدرم در جواب گفته بود :  از شما بهتر کی ؟ من حرفی ندارم. کور از خدا چی می خواهد؟ دو تا چشم بینا !من از خدا کسی مثل تو را می خواستم .

بعد که به خانه رفته بود ،به مادرش هم نگفته بود که من رفته ام و از دختر خاله ام خواستگاری کرده ام .

فردای آن شب مادرم به خاله ام گفت که دیشب یونس آمده بود ،یک قرآن و مفاتیح آورده بود .بعد هم از پدر طاهره خواستگاری کرده و گفته بود :من می خواهم خودم با طاهره صحبت کنم و شرایطم را بگویم

روزی حاج یونس به خانه مان آمد .یک بر گه بلند با لا نوشته بود .پشت و روی برگه پر از نوشته بود .آمد کنار مادرم نشست و گفت :خاله ،می شود چند دقیقه از اتاق بیرو بروی و من شرایطم را برای طاهره بخوانم .ببینم که با این شرایط حاضر است زن من بشود یا نه ؟مادرم از اتاق بیرون رفت و ما رو به روی هم نشستیم .

او بسم الله گفت و شروع کرد و شرایطش را خواند .اولین شرطش این بود که :

- من یک پاسدارم .الان هم عضو لشکر هستم .ممکن است بروم جبهه ،دست یا پایم قطع شود .ممکن است قطع نخاع شوم .شاید هم اصلا بر نگردم .تو حاضری با من ازدواج کنی ؟ تو حاضر هستی با مادر من بسازی .مادر هم خیلی می خواهد که تو با من ازدواج کنی .او تو را مثل دختر خودش قبول دارد ؛اما بدان ؛تو که با من ازدواج می کنی، زن من نیستی زن مادرم هستی .چون اگر من رفتم بر نگشتم و یا دست و پام قطع شد ،تو باید بتوانی با این شرایط بسازی آیا اینها را قبول داری ؟

من هم گفتم :من قبول دارم .من، من مادر تو را از مادر خودم بیشتر دوست دارم .

حاج یونس ادامه داد :یکی دیگر از شرایط من این است که اگر ازدواج کردیم و جنگ شروع شد ،یا در منطقه ای ماموریت به من دادند و من هم خواستم تو را ببرم ،تو باید همراه من بیایی .آیا این شرایط را قبول می کنی ؟

من هم به خاطر اینکه حاج یونس را از صمیم قلب دوست داشتم ،همه شرایطش را قبول کردم .یک به یک همه شرایطش را خواند و من هم تک تک آنها را قبول کردم .

او کاغذ را نگه داشت تا این که شب عقد کنان فرا رسید .یکی از شرایط حاج یونس این بود که دلم می خواهد مراسم عقد را در مسجد بر گزار کنیم .

گفتم : من حرفی ندارم .ببینیم آنهای دیگر چه می گویند .

گفت : آنهای دیگر هر چه خواستند، می گویند .اصل کار ،توافق خودمان است .

رسم است که برای خرید ، بعضی ها با آدم می آیند ؛اما حاج یونس حساس بود . به مادرم گفته بود که برای خرید ،مادر خودم را هم نمی بریم .هیچ کس لازم نیست همراهمان باشد .فقط من و طاهره و شما .

خاله ام نا راحت شده و گفته بود :چرا می خواهی اینطوری بکنی ؟

به مادرش گفته بود: مادر، من اصلا خوشم نمی آید زنها را راه بیندازم توی بازار و از این مغازه به آن مغازه برویم .

سه تایی، موقع نماز مغرب و عشا ،به مسجد جامع کرمان رفتیم .اول نمازمان را به جماعت خواندیم و بعد رفتیم داخل بازار .یک آیینه خریدیم .طلا هم که نه من دوست داشتم نه او ؛اصلا نخریدیم .یک مانتو ؛یک دست بلوز و دامن و دو تا چادر هم خریدیم .همه خرید ما همین بود .

وقتی به زنگی آباد رسیدیم ؛هر کس می آمد و خرید ما را می دید، مسخره مان می کرد .می گفتند :این هم خرید است که شما کرده اید !اما ما خودمان دوست داشتیم اینجوری خرید کنیم .

صحبت مهریه هم که شد ،من به حاج یونس گفتم: من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن مجید باشد .

حاج یونس گفت :نه یک جلد قرآن نمی شود .یک جلد قرآن و یک دوره کتابهای آیت الله شهید مطهری .بعد از ازدواج هم حاج یونس با من شوخی می کرد و می گفت: خیلی خوب است .مهریه تو کم است .یک قرآن و بیست جلد کتاب !من می توانم یک جلد قرآن بگیرم و بیست جلد کتاب ،بعد هم تو بروی آن طرف من هم بروم این طرف.

اما مراسم عقد بندانمان را هم قرار شد در مسجد بر گزار کنیم . دو تا گوسفند خرید و کشت. یک روحانی هم دعوت کرد و در مسجد صاحب الزمان زنگی آباد ،دعای کمیل بر گزار کردیم .دو تا مینی بوس هم از بچه های سپاهی کرمان آمدند .همه قوم و خویشانمان هم دعوت شده بودند مسجد صاحب الزمان .همه می گفتند :یونس ،دعای کمیل انداخته است توی مسجد صاحب الزمان .

اصلا هیچ خبری از عقد بندان نبود .ما هم مثل مردم عادی رفتیم و میان زنها نشستیم .او هم که خودش مشغول کار بود .آخوندی هم به نام حاج باقری دعوت شده بود .حاج یونس به حاج آقا باقری گفته بود :حاج آقا دفترت را آماده کن !بچه ها گفته بودند :مگر چه خبر است ؟می خواهی چکار کنی ؟حاج یونس گفته بود :مراسم عقد کنان من است.!

همه بلند صلوات فرستاده بودند و بعد هم زده بودند زیر خنده .

گفته بودند مگر روضه نیست ؟

حاج یونس گفته بود :ما می خواهیم خطبه عقدمان را در مسجد بخوانیم .حاج باقری آن موقع آمد داخل زنها و دنبال من می گشت تا بله را از من بگیرد .هیچ کدام از زنها نمی دانستند چه خبر است .فقط مادر من و مادر حاج یونس میدانستند .مادر حاج یونس بلند شد و گفت :حاج آقا ،اینجاست !من بله را آنجا گفتم و بعد هر دو آمدیم خانه و دفتر را امضاکردیم .خطبه عقدمان هم در مسجد خوانده شد. من یک سال عقد بسته اش بودم ودر سال 1360 ،سه روز به محرم مانده ،ازدواج کردیم .شب که می خواست به خانه اش ببرد، اول با مادرم صحبت کرده بود که زن مرا به آرایشگاه نبرید .دست به صورت زن من نزنید .به موهای زن من دست نزنید .مادر من گفته بود :خاله، ما حرفی نداریم .هر جور بخواهی ،ما هم حرفی نداریم .

من هم خودم هیچ اصراری به این کار ها نداشتم .شاید اگر خودم قبلا با او صحبت کرده بودم ،ماجرا طور دیگری می شد ،اما برای اینکه او ناراحت نشود ،من هم قبول کردم .البته شخصیت حاج یونس طوری بود که هیچ کدام از خانواده و طایفه مان دلش نمی آمد حاج یونس را نا راحت کند .شب هم وقتی مرا به خانه بردند ،اول وضو گرفتیم و دعای کمیل خواندیم .شب جمعه بود .دعای توسل و بعد زیارت عاشورا و بعد از آن دو یا سه سوره از قرآن راهم خواندیم .

حاج یونس گفت :من چند تا دعا می کنم ،تو هم آمین بگو .

دعای اولش این بود :خدایا یک حج نا غافلی را هم نصیب من کن

خدایا شهادت را در راهت نصیب من کن .

این دعایش هم همین طور .خودش در جبهه بود و بچه های سپاه ،کار حج اش را درست کرده بودند .

یکی از دعا هایش هم این بود :خدایا بچه اول من پسر باشد و اسمش را بگذارم مصطفی .

سومین دعایش هم مستجاب شد .بچه اولمان ،پسر شد و نامش مصطفی .

هر سه دعایش مستجاب شد .بعد چند تا دعای دیگر هم کرد که من آمین گفتم .بعد از آن ،نمازمان را خواندیم .بعد رفت بیرون و یک پارچ آب و یک قدح آورد و گفت: روایت است که هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را در خانه بریزد ،تا عمر دارند ،خیر و بر کت از خانه شان بیرون نمی رود .

من با شوخی و خنده گفتم :پاهای من کثیف نیستند .تو چرا می خواهی پاهای مرا بشویی ؟

گفت :نه این روایت است .مهم این است که ما به روایت عمل کنیم !

"آغاز زندگی مشترک"

حاج یونس همان طور که به من گفته بود ،همه وظیفه خود را خدمت در جنگ می دانست و به هر طریقی شده ؛مردم زنگی آباد را برای بردن به جبهه تشویق می کرد .

یکی از مسائلی که باعث می شد بعضی ها به جبهه نروند یا بهانه ای برای جبهه نرفتن داشته باشند ،مشکلات مالی بود .اگر سر پرست خانواده چند ماهی در خانه نبود؛ قطعا همه افراد خانواده به زحمت می افتند و مشکلاتی بوجود می آمد .حاج یونس برای حل این مشکل ،طرحی را مطرح کرد و خودش به همراه چند نفر دیگر از برادران، این طرح را با جدیت دنبال کردند و به نتیجه رساندند .شماره حسابی را باز کرد و از پول آدم های خیر ،صندوق قرض الحسنه ای هم تشکیل داد . هر کس برای نرفتن به جبهه مشکل مالی داشت ،این صندوق آماده بود به او قرض بدهد تا برای جبهه رفتن دغدغه ای نداشته باشد .

پس از این ،حاج یونس به تک تک افراد مراجعه می کرد و می کوشید آنها را برای رفتن به جبهه تشویق کند و اگر مانعی بر سر راه دارند ،از میان بر دارد .

من بابا بزرگی داشتم که هفتاد هشتاد سال سنش بود .حاج یونس حتی او را به جبهه برد ویکی از آشنایانمان آمده و به مادر بزرگم گفته بود ؟

- مادر، تو هم مگر کارت بنیاد شهید می خواهی که بابا را به جبهه فرستادی ؟

مادر بزرگ من هم گفته بود :

- آخر من چکار کنم ؟ این یونس دست از سر هیچ کس بر نمی دارد این پیرمرد را هم بر داشته و برده است ! من چکاره ام؟

با با بزرگ من خیلی پیر و نا توان بود .حتی بند پوتینش راحاج یونس می بست .خودش توانایی این کار راهم نداشت .

بعضی وقتها تشویق های حاج یونس برای بردن مردم به جبهه ؛موجب آزار و اذیت ما می شد .

حاج یونس برای اینکه مرا نیز با حال هوای جنگ آشنا کند، مرا به مناطق جنگی می برد. هنوز بچه نداشتیم که همراه او به اهواز رفتم .او از اینکه من در منطقه جنگی وقتم را با قرائت قرآن یا حفظ دعا بگذرانم ،بسیار خوشحال می شد .در سفر اولمان ،در چهل روزی که آنجا بودیم ،من دعای فرج ،دعای امام زمان ،دعای کمیل و زیارت عاشورا را تقریبا حفظ کرده بودم .حاج یونس مثل معلمی که به بچه ها تکلیف می دهد ،هر روز صبح که می خواست بیرون برود ،،به من تکلیف می کرد که دعایی را حفظ  کنم. وقتی هم که می آمد ،دعا را از من می پرسید .  می گفت :قرآن زیاد بخوان .روی بچه مان اثر می گذارد .

موقعی که در اهواز بودیم ،شب جمعه ای ،بعد از دو سه روز که حاج یونس به خانه نیامده بود ،آمد و گفت :آماده باش که می خواهیم با خانواده حاج آقا خوشی برای دعای کمیل برویم . .  .  .  .

در طول چند سالی که من همسر حاج یونس بودم ،یک کفش خوب به پای او ندیدم .بعضی وقتها که به مرخصی می آمد ،می دیدم که پاشنه های پوتینش را دو لا کرده و پوشیده است ؛یا از کفشهای سفید فوتبالی که آن موقع 250 تومان بود ،می پوشید .

خیلی دلم می خواست یک بار هم که شده ،کفش خوبی به پای حاج یونس ببینم .لباس هم که هیچ وقت نمی خرید .فقط همان لباسهایی را که سپاه می داد ،می پوشید .در این 5 یا 6 سال ،حتی یک پیراهن هم برای خودش نخرید .فقط وقتی که می خواست به مکه مشرف شود ،ما دو تا پیراهن سفارش دادیم که برایش دوختند .  .  .  .  .

یک بار که به مرخصی آمده بود گفت :من پنج روز مرخصی دارم .می خواهم برای زیارت به مشهد بروم .اگر شما می آیید که با هم می رویم ؛اگر نمی آیید ،من 2یا 3خانواده شهید بر می دارم و برای زیارت می برم .

من دیدم که همین پنج روز هم از دست می رود و حاج یونس به جبهه بر می گردد ،گفتم چرا نیاییم ؟حتما می آییم !

.  .  .  .  . اتفاقا من دندانم را کشیده بودم و جایش خیلی درد می کرد .به حاج یونس گفتم :  حاجی ،من جای دندانم خیلی درد می کند .دو تا بچه کوچک را چطور در این سرما بر داریم و برویم ؟ حاج یونس گفت اگر نمی خواهی نیا من می روم و 2یا 3 خانواده شهید بر می دارم و می رویم . بناچار راه افتادم. سبد لباس بچه را همین طور نیمه تمام در ماشین گذاشتم ؛وسایل لازم راهم خیلی تند آماده کردم . و ساعت نه ؛از جاده زنگی آباد به مقصد مشهد به راه افتادیم .

از شب تا صبح ،همین طو ر حرکت می کرد ،از درد درعذاب بودم .وقتی به فردوس رسیدیم ؛حاج یونس گفت : - عیال من دندانش درد می کند .امروز تا عصر در مسجد می مانیم تا دندانش خوب شود ؛بعد به مشهد می رویم .بعد رفت و چند دقیقه بعد با ظرفی که ده پانزده کیلو شیر گاو داشت ،برگشت .تا عصر شیر را می جوشاند و به من اصرار می کرد که آن را بخورم .

خدا شاهد است وقتی به مشهد رسیدیم ،دیگر دردی نداشتم و جای دندانی که  کشیدم کاملاخوب شده بود .

من در طول زندگیمان فقط به خاطر یک موضوع ،غصه خوردن و نا راحتی عمیق حاج یونس را کاملا حس کردم .در آنجا بود که در سراسر وجود حاج یونس ،رنج و عذاب را می دیدم .آم هم زمانی بودکه مادر حاج یونس سکته کرد .وقتی مادر حاج یونس سکته کرد ،دست و پایش سنگین شده بود .زبانش هم کمی سنگین کار می کرد .حاج یونس می بایست یک ماه مادرش را برای معالجه به کرمان می برد تا زیر برق بیندازند .آن موقع حاج یونس خودش به شدت زخمی و شکمش پاره شده یود ؛اما همیشه مادرش را کول می گرفت و کارهایش را انجام می داد .من هم هر وقت می خواستم این کار را بکنم می گفت : نه تو نمی توانی .این کارها وظیفه من است .مادر من است .

.  .  .  .  .  کنار دیوار یک متکا گذاشت و نشست و گفت :«من امشب با تو چند کلمه حرف دارم .» البته در آن چند شبی که حاجی به مرخصی آمده بود احساس کرده بودم که حال عجیبی دارد.

هر موقع از شب که از خواب بیدار می شدم می دیدم که حاج یونس سر بر سجده گذاشته است و گریه می کند .آن شب ها نماز شبش مثل همیشه نبود .شاید دو ساعت طول می کشید .

حالا که فکر می کنم ،میبینم آن وقت ها من چون دو تا بچه کوچک داشتم و مشکلات زندگی هم زیاد بود و رفت و آمد به خانه هم زیاد ،خیلی متوجه حال حاج یونس نبودم .

آن شب ،حاج یونس به من گفت :  این بار عملیات سر تا سری است .بر گشتی هم در کار نیست . لشکر ثار الله هم سه تا تیپ تشکیل داده ؛یکی تیپ امام صادق (ع) ویکی تیپ امام سجاد (ع) ،یکی هم تیپ امام حسین (ع). حاج قاسم سلیمانی ،اسم تیپ ما را گذاشته تیپ امام حسین (ع). من هم می خواهم مثل امام حسین شهید بشوم .

من آن شب حاج یونس را درک نمی کردم . اصلا نمی فهمیدم که چرااین حرفها را می زند .

حاجی گفت : من می خواهم یک کلام از خودت بشنوم .تو از من راضی هستی یا نه ؟ مرا حلال می کنی یا نه ؟از من ناراحتی یا مشکلی نداری ؟ آن دنیا یقه ام را نگیری ! من امشب باید خیالم راحت شود . من به شوخی گفتم :«آخر مگر الان وقت این حرفها ست ؟ من اصلا نا راحتی از تو ندارم .»

.  .  .  .  . ما هیچ وقت حاج یونس را برای رفتن به جبهه بدرقه نمی کردیم . هر وقت می خواست برود ،از در خانه سوار ماشین لشکر می شد و ما هم دم در خانه پشتش آب می ریختیم و او می رفت . اما دفعه آخر طور دیگری بود .حاجی خودش با من اصرار می کرد که حتما این بار تو هم همراه ما بیا .

نیرو های زیادی از زنگی آباد عازم جبهه بود و حاجی خیلی دوست داشت که ما هم بدرقه اش کنیم . چون مادرش سکته کرده و دست و پایش سنگین شده بود و نمی توانست به خوبی حرکت کند ،گفت :«مصطفی را پیش مادرم بگذار ،فاطمه را بر دار تا برویم . »

من گفتم :«من مریضم ،دو تا بچه کوچک هم دارم ،راه هم تا با لای زنگی آباد زیاد است .»

از خانه که رفت بیرون من پشتش آب ریختم . همین که آب را پشتش ریختم ،گفت :«جورابم ... جورابم کجاست ؟!»

دوستانش در ماشین بودند . فاطمه بغل من بود . فاطمه را از من گرفت و به سید محمد که از اهالی ،زرند است نشان داد و گفت : «حیف نیست این بچه یتیم شود ؟»

بعد رفت داخل اتاق و مرا صدا کرد :  جوراب من کجاست ؟ وقتی داخل اتاق شدم ،حاج یونس پرسید :  از دست من نا راحت نیستی ؟

من هم گفتم :«نه .» گفت :«مادر من مثل مادرخودت است . من این دفعه دیگر بر نمی گردم . شهید می شوم . حالا تو هم فاطمه را بر دار و همراه من بیا .»

بعد جورابش را از جیبش از جیبش در آورد و پوشید . فهمیدم مرا به خاطر این دو کلمه حرف به اتاق کشانده است .

.  .  .  .  .  اعزام آخر حاجی صد روز طول کشید . درباره ی شهادت حاجی ، برادر رشیدی که هر دو پایش قطع شده بود، تعریف میکردو می گفت :

- دفعه آخری که حاج یونس زخمی شده بود ،یک ترکش کوچکی در گلویش گیر کرده بود و با همدیگر توی آمبولانس به عقب می آمدیم .راننده آمبو لانس راه را گم کرده بود و اشتباه می رفت .حاج یونس با اینکه زخمی بود و نمی توانست حرف بزند ،با دستش به راننده فهماند که راه را اشتباه می رود .آنقدر در خط مقدم بود که خوابیده در آمبولانس هم راه را از حفظ بود .وقتی به سه راه مرگ که زخمیها را با قایق از آنجا به عقب می بردند ،رسیدیم ،من احساس کردم دو تا پای مزاحم جلوی من است .پاها را از توی آمبو لانس به بیرون پرتاب کردم .حاج یونس خنده کنان به من فهماند که پاهای خودم را بیرون انداخته ام .

بعد از اینکه ما را از ماشین پایین می گذاشتند ،تا آمدن ماشین بعدی ،خمپاره ای آمد و حاجی همانجا شهید شد .

.  .  .  .  . آن روز خانه مادرم بودیم که اعلام کردند :فردا تشییع جنازه هفت شهید عملیات کربلای پنج از زنگی آباد انجام می گیرد . من به مادرم گفتم :احتمال زیاد دارد که حاج یونس خودش را برای تشییع جنازه شهدا برساند .

به خانه خودمان رفتم .اتاق را جارو کردم .کتری را هم پر از آب کردم و روی چراغ گذاشتم .بعد با مادر حاج یونس ،اتاقرا مرتب کردیم و به خانه مادرم آمدیم .

مادر حاج یونس گفت :من دلم گرفته ،می خواهم بروم بیرون تا ببینم بلند گو ها چه می گویند ؟

بعد با عصا بلند شد و بیرون رفت .من هم کارهای فاطمه را کردم و توی رو روک گذاشتم و آمدم بیرون وچند لحظه به اتاق بر گشتم که چادرم را بر دارم و با فاطمه به مسجد برویم .همین که آمدم ،دیدم کسی فاطمه را بغل کرده و صورتش را می بوسد .خوشحال شدم .در دلم گفتم :حتما حاج یونس بر گشته و خودش را برای تشییع جنازه شهدا رسانده ؛اما حاج یونس نبود .دو تا از دوستانش بودند :وقتی مرا دیدند ،رنگشان عوض شد .احوال پرسی کردم و از حاجی خبر گرفتم .پیش خودم فکر می کردم که حاج یونس دوستانش را راهی کرده تا زود تر از خودش پیش ما بیایند تا عکس العمل ما را از دور ببیند و خودش حتما جایی قایم شده است .

حاج حسین مختار آبادی گفت :حاجی زخمی شده ؛آورده اند اش کرمان . یکهو دلم ریخت .قبل از شهادتش بارها گفته بود :اگر کسی آمد و گفت :که من زخمی شده ام و مرا به کرمان آورده اند ،شما بدانید که من شهید شده ام . به حاج حسین گفتم :پس حاجی شهید شده ؟ حاج حسین گفت :نه علی شفیعی شهید شده .  گفتم حاجی هم شهید شده . گفت :نه علی اکبر یزدانی شهید شده . من دیگر عکس العملی نشان ندادم .

به خانه بر گشتم ،کنار شیر آب رفتم و سرم را انداختم پایین .اشک از چشمانم سرازیر شده بود .نمی دانم چقدر گذشت که یک ماشین جلوی در نگه داشت و خانمی از آن پایین آمد ومادرم بنا کرد گریه کردن و زدن خودش .فریاد می زد :  حاجی شهید شده .حتما حاجی شهید شده .

آن خانم می گفت :نه زخمی شده .ما آمده ایم شما را ببریم پیش حاج یونس و راست می گفتند می خواستند ما را پیش حاجی ببرند .ساعت نه شب بود که ما را به ستاد معراج شهدا بردند .ما را برای دیدن جنازه جاح یونس بردند .وقتی به معراج شهدا رفتیم ،دیدیم تابوت حاج یونس را بر عکس تابوتهای دیگر گذاشته اند .روی جنازه را که باز کردند ،به جای سر حاجی ،پاهایش بود .من پارچه را کنار زدم .پاهای حاج یونس بود .همیشه به شوخی به من می گفت :  هر وقت که من شهید شدم ،اگر سر نداشتم که هیچی !اگر سر داشتم ،می آیی مرا می بینی ،دستی روی سر من می کشی !بعد هم یک عکس ازمن بردار وپیش خودت نگه دار !

اما نگذاشتند که من سر حاجی را ببینم .فردایش فهمیدم که حاجی سر و صورت نداشت .من هم دست کشیدم روی پاهای حاجی 
.
منبع وبلاگ : وبلاگ استاد عزیز و ارجمندم .... مهر خوبان ....و ..... وبلاگ شهید فتحی .....

ادامه دارد ...